گفت كه يه شب پاش خورده به تختم و من فكر كردم كه توهم بوده. گفت كه يه شب يه چيزي رو از قصد توي آشپزخونه انداخته زمين و هر كي بيدار شده خيال كرده خواب دیده.
سراپا اشتياق بودم واسهي اومدنش كه توي خواب خوابم برد. خیال می کردم دارم با ترسهام يكي مي شم و از فكر اين يكي شدن پوستم هي كش مي اومد و يكي محكم از توي دلم فوت مي كرد.
بعدش با استخونهاي ننه صغري از توي قبر در اومدم. استخوانهاي دستش كنار هم جمع مي شدن و روي سرم دست مي كشيدن و من از پوست زبر دستش كه گمون مي كردم قبل از استخوانهاش بايد پوسيده باشه ،كيف مي كردم. توي دلم يه چيزي گفتم و همون موقع يكي از توي دلم گفت پاشو خودتو جمع كن پخش و پلاي پاپتي از همه جا بي خبر !
بعد گفتم : ننه صغري اين اشكهاي شور از كجا مي آد؟ جوابمو نداد چون كه صورت و دهن نداشت، فقط مچ و پنج تا انگشت بود و من دكمهي سردست صدفيش رو توي ذهنم ساخته بودم.
بعد يكهو يه مردي از كنارمون رد شد با يه ساك دستي كوچك و يه نقشه راه آهن توي دستاش. ازم پرسيد : "شما شربت معدهي منو نديدين؟"
شخصيت داستان جديدم بود كه به خاطر پايان باز داستان و نفرتش از اينكه كسي باهاش همذات پنداري كنه ، حسابي آواره شده بود. انگار مي دونست كه اينا تقصير ناشيگريهاي نويسنده ی تازه كار پخش و پلاي پاپتي نيست ، كه همش به خاطر جوهر اين خودكاراي جديده كه عين آدرنالين توی رگهاي شخصيتهاي داستانها جاریه.
سرشو کرده بود توی نقشه و ازمون دور می شد که توي خواب خوابيده بودم و يكي محكم از توي دلم فوت مي كرد...
ننوشتن های من
« امروز چيزي ننوشتهام، و لحظه اي كه كتاب را زمين مي گذارم بلافاصله احساس ناامني بر من يورش مي آورد كه چون روحي خبيث ننوشتن مرا دنبال مي كند. »
کافکا / ژانویه ۱۹۱۳
من کلمه ایست که در اتاق مجاور خوابیده...

داستانها و شعرهاش پرتم مي كنه يه جاي دور، يه جايي كه اون قدر آشنا ست كه دلم مي خواد پا بگذارم به فرار.
مي دونستم كه مريضه ، عين يه ساعت ، و داره به دقت درد مي كشه . ولي هيچ وقت براش درست و حسابي دعا نكرده بودم. شايد خيال مي كردم اگه درد بكشه خيلي بزگتر از اوني مي شه كه هست.
از اينا گذشته، نمي دونستم وقتي دعا كنم و دعام پرت بشه توي كهكشان، سر از كجا در مي آره.
هنوزم نمي دونم.
فقط میرم و توي گوگل تایپ کنم : ش ه ر ا م ش ي د ا ي ي ولي چيزي تغيير نمي كنه. فقط يك خبره كه توي سايتهاي مختلف كپي مي شه.
و جمله اي از زبان خودش : " من مبارزه خواهم کرد و همه بدانند که بدون شک این بیماری را شکست میدهم و این من هستم که میتوانم او را از بین ببرم نه او"
تنها جمله اي كه دوست ندارم تغيير كنه و آپديت بشه!
تا حالا اينجا كتاب معرفي نكردم. نمی دونم چرا زياد ازاين كار خوشم نمي آد ولي خوب اين يكي فرق مي كنه چون خوندن نمايشنامه از كارور براي من تجربه تازه و جالبي بود. به خصوص يه كار اكسپرسيونيستي از كاروري كه هميشه با داستانهاي كوتاه و رئال مي شناختيمش.
اگرچه داستانهاي كوتاهش مثل همینگوی اکثرا ديالوگ محور هستند و برخي از اونها رو ميشه كاملا به شكل يه نمايشنامه ديد و حتي ميشه توضيحات راوي سوم شخص و حتي اول شخص رو مثل توضيحات صحنه يك نمايشنامه توي كروشه گذاشت.
شايد علتش اينه كه اصلا نگاه كارور يك نگاه نمايشيه به اين معني كه او به قول خودش از سوار كردن احساسات و توجيهات روي كلمه ها متنفره و بيشتر به ديالكتيك بها ميده. اونم بين آدمهاي خيلي معمولي از نوع بسيار ظريف و زيرپوستي كه اگه غافل بشي از دستت در ميره و آخر داستان مي گي :"خوب كه چي؟ چي مي خواست بگه؟". داستانهاي كمي از كارور ديدم كه اين خصوصيت رو نداشته باشه.
ادامه مطلب
بهم گفتند اگه سکه هام رو بکارم، فقط چند روز بعدش، از هرکدوم یه درخت در می آد پر از سکه و همش مال خود خودمه...
منم سکه هامو کاشتم و هر روز آبشون دادم ...
هنوز حرفی نزدم که راست باشه یا دروغ! فقط جلوی آینه که وایمیستم دماغم شروع می کنه به دراز شدن...
حالا با این دماغ چیکار کنم؟
دیگه سکه ای ندارم
و همه ی زمین سله بسته!
دعای روز سوم ماه رمضان :
از ميان همهي خدايان، چه اونايي كه سمبل باروري و سلامتي و بارندگي و ... بودن، چه اونايي كه پرومته رو با زنجير فرستادن قفقازهواخوري ، چه اونايي كه سيزيف رو بردن كوه نوردي بين دره و قله يه ذره وزن كم كنه و ... چه خداهاي مدرن امروزي، فقط تو يه شوت زن حرفه اي و تمام عیاری.
زندان ژانوالژان ۱
ژانوالژان امشب داره فقط با یک استکان چای و یک قاشق شله زرد افطار می کنه.
شانماتیو (هم سلولی جدیدش) - هی ژانوالژان! بیشتر بخور ضعف می کنی ها!
ژانوالژان - دارم با بر و بچه های اوین همدردی می کنم...
از اون همه قانون و فرمولهای فیزیک که اثبات کردیم و حفظ کردیم و امتحان دادیم و
بعدش هم فراموششون کردیم ، این رو خوب یادمه که اراده جسم یا شخص هیچ تاثیری
توی سقوط نداره.
فقط کافیه جسم یا شخص یه تهی رو حس کنه و سرازیر بشه توش ...
اون وقت نیروی گرانشی و ارتفاع و شتاب و جرم و سرعت نور و ضریب شکست و ...
خودشون دست به کار می شن و توی هم ضرب و تقسیم می شن
و کار تمومه.
دارم فکر می کنم این همه نظم کافی نیست تا آدم کافر بشه!؟
فردا بیست و هفت ساله می شم.
۲۷ تا شمع برام می چینم رو ی یک تل کاغذ پاره ی خط خطی و بعد فوتشون می کنم .
گر می گیرن. جمله ها با نقطه و بی نقطه دود می کنند و آتش تا سقف زبانه می کشه ...
اونی که از آتش بیرون می آد یه ققنوس تازه متولد شده نیست.
خود منم...
فقط یه کمی بوی دود گرفتم ...
یادداشتی بر
«داستان یک خاله بیچاره» اثر هاروکی موراکامی
من منتقد نيستم. دوست هم ندارم باشم يا اينكه بشم. اينكه مي خوام اينجا از اين داستان حرف بزنم فقط براي اينه كه دلم براي دنياي داستانهاي موراكامي تنگ شده. مدتهاست كتاب جديدي از اين نويسنده وارد بازار نشده ولي هر بار كه يكي از داستانهاي قديمي شو مي خونم حالم حسابي سرِ جاش مي آد. علتش هم سبك فوق العاده شخصي و منحصر به فرد موراكاميه. وقتي ازش خواسته بودن تا از مولفه هاي پست مدرنيستي آثارش حرف بزنه، گفته بود: "من اصلاً نمي دونم پست مدرن يعني چي... من فقط به سبك هاروكي موراكامي مي نويسم.همین!"
ادامه مطلب


