تبليغاتX
آری کوچک ...

می گویند بیایید در مورد صادق هدایت حرف بزنیم. من نمی دانم وقتی از صادق هدایت حرف می زنیم از چه حرف می زنیم! شاید فقط همانهایی را می گوییم که همه می دانند، همه می نویسند، همه می گویند ...

شاید بهتر است کمی خفه شویم . این روزها هوا جان می دهد برای خفه شدن...

بجایش بیایید ها کنیم تا حداقل کمی گرم شویم ... هان؟

ها می کنم... ها می کنی  ... ها می کند... ها می کنیم ... ها می کنید ... ها می کنند...

*

و بطالت کلمه ایست که با "ت" تمام نمی شود...

و با "گزارش کار روزانه"

و با "شب به خیر عزیزم"

و با " به جمع ما خوش آمدید!"

و با "قانون جاذبه!"

و با "لبخند بزنید لطفا، در یک عکس دو نفره!"

و با " پرواز دو مگس زنبور در یک شاهکار ادبی"

و با "ت"...

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 19:48 | 88/09/11

 آقای شهرام شیدایی دیگه ادای مرده ها رو در نیار...

 shahram

... و می‌نویسم

من مرگ را به زنده‌گی آورده‌ام
و از آن بیرون بُرده‌ام
و عجیب است كه هر شب بیرون می‌ایم
و بر سنگِ قبرم شعری تازه می‌نویسم
و دوباره می‌خوابم
سنگِ روی سینه‌ام بي‌تابی می‌كند
حتماً، شعری نوشته‌ام

(شهرام شیدایی)


پانوشت : یه عالمه حرف و بغض رو با خودم کشوندم تا قطعه ی ۲ ردیف ۱۰ شماره ۴ بهشت سکینه کرج ولی از اون حجم گلایل های نارنجی روی خاک ، سکوتی پیش اومد که حرفهام رو گم کردم.

  انگار این روزها زمین برای چرخیدنش، از ما هیچ حرفی نمی کشه...

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 23:16 | 88/09/06

حالا وقتشه 

شمشیرهاتون رو غلاف کنید

جامهای زهر رو بشکنید

بمبها رو خنثی کنید

سریعتر !!

روی آهنگ مورد نظر کلیک کنید

حالا از درد به خودتون بپیچید

فقط کمی آهسته

 رعایت سکوت در این بیمارستان الزامیست!! 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 21:35 | 88/08/28

نويسنده نمي ميرد، ادا در مي آورد

رفته بودم در به در دنبال كتاب جديد حسن محمودي مي گشتم. از روي اسم نويسنده ها رد مي شدم و هي تو دلم مي گفتم حسن محمودي ... حسن .... حسن .... آقاهه خواست كمك كنه، خيال كرد مي گم عسل محمودي، گفت عسل محمودي نداريم و رفت. بعد من دوباره از روي جلد نازك كتابها رد شدم و مي گفتم حسن .... حسن .... كه  يكهو اين كتابو پيدا كردم: " نويسنده نمي ميرد ادا در مي آورد" نوشته­ي حسن فرهنگي 

اما اينكه رفته بودم دنبال کتاب حسن محمودي مي گشتم ، براي اين بود كه تشنه ي دیوانه بازی های  پست مدرنیستی از نوع ايراني اش بودم و عجيب ابن بود كه اين كتاب حسن فرهنگي در نگاه اول بهم گفت : "خانم خوب منم پست مدرنم" منم كه هم بي جنبه ام و هم  جوگير، خريدمش. البته در این مورد جوگیری و بیجنبه بودنم مفید واقع شد.  

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 20:2 | 88/08/25

اثبات وجود رو بی خیال - 1

 داشتم روی دشت هستی دولا دولا راه می رفتم و ناله ی "بابا ما هم هستیم" سر می دادم

که یکهو چشمم افتاد به این دیوار :

man nistam

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 10:17 | 88/08/19

پخش و پلایی ها

گفت كه يه شب پاش خورده به تختم و من فكر كردم كه توهم بوده. گفت كه يه شب يه چيزي رو از قصد توي آشپزخونه انداخته زمين و هر كي بيدار شده خيال كرده خواب دیده.

سراپا اشتياق بودم واسه­ي اومدنش كه توي خواب خوابم برد. خیال می کردم دارم  با ترسهام يكي مي شم و از فكر اين يكي شدن پوستم هي كش مي اومد و يكي محكم از توي دلم فوت مي كرد.

بعدش با استخونهاي ننه صغري از توي قبر در اومدم. استخوانهاي دستش كنار هم جمع مي شدن و روي سرم دست مي كشيدن و من از پوست زبر دستش كه گمون مي كردم قبل از استخوانهاش بايد پوسيده باشه ،كيف مي كردم.  توي دلم يه چيزي گفتم و همون موقع يكي از توي دلم گفت پاشو خودتو جمع كن پخش و پلاي پاپتي از همه جا بي خبر !

بعد گفتم : ننه صغري اين اشكهاي شور از كجا مي آد؟ جوابمو نداد چون كه صورت و دهن نداشت، فقط مچ و پنج تا انگشت بود و من دكمه­ي سردست صدفيش رو توي ذهنم ساخته بودم.

بعد يكهو يه مردي از كنارمون رد شد با يه ساك دستي كوچك و يه نقشه راه آهن توي دستاش. ازم پرسيد : "شما شربت معده­ي منو نديدين؟"

شخصيت داستان جديدم بود كه به خاطر پايان باز داستان و نفرتش از اينكه كسي باهاش همذات پنداري كنه ، حسابي آواره شده بود. انگار مي دونست كه اينا تقصير ناشيگريهاي نويسنده ی تازه كار پخش و پلاي پاپتي نيست ، كه همش به خاطر جوهر اين خودكاراي جديده كه عين آدرنالين توی رگهاي  شخصيتهاي داستانها جاریه.

 سرشو کرده بود توی نقشه و ازمون دور می شد که توي خواب خوابيده بودم و يكي محكم از توي دلم فوت مي كرد...  

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 11:27 | 88/08/12

ننوشتن های من

« امروز چيزي ننوشته­ام، و لحظه اي كه كتاب را زمين مي گذارم بلافاصله احساس ناامني بر من يورش مي آورد كه چون روحي خبيث ننوشتن مرا دنبال مي كند. »

کافکا / ژانویه ۱۹۱۳

 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 8:34 | 88/07/21

من کلمه ایست که در اتاق مجاور خوابیده...

sheidaee

داستانها و شعرهاش  پرتم مي كنه يه جاي دور،  يه جايي كه اون قدر آشنا ست كه  دلم مي خواد پا بگذارم  به فرار.

مي دونستم كه مريضه ، عين يه ساعت  ، و داره به دقت درد مي كشه . ولي هيچ وقت براش درست و حسابي دعا نكرده بودم. شايد خيال مي كردم اگه درد بكشه خيلي بزگتر از اوني مي شه كه هست.

 از اينا گذشته،  نمي دونستم وقتي دعا كنم و دعام پرت بشه توي كهكشان،  سر از كجا در مي آره.

  هنوزم نمي دونم.

فقط میرم و توي گوگل تایپ کنم :  ش ه ر ا م  ش ي د ا ي ي  ولي چيزي تغيير نمي كنه.  فقط يك خبره كه توي سايتهاي مختلف كپي مي شه. 

و جمله اي  از زبان خودش : " من مبارزه خواهم کرد و همه بدانند که بدون شک این بیماری را شکست می‌دهم و این من هستم که می‌توانم او را از بین ببرم نه او"

 تنها جمله اي كه دوست ندارم تغيير كنه و آپديت بشه! 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 15:21 | 88/06/30

 گلهای میخک

تا حالا اينجا كتاب معرفي نكردم. نمی دونم چرا زياد  ازاين كار خوشم نمي آد ولي خوب اين يكي فرق مي كنه چون خوندن نمايشنامه از كارور براي من تجربه تازه و جالبي بود. به خصوص يه كار اكسپرسيونيستي از كاروري كه هميشه با داستانهاي كوتاه و رئال مي شناختيمش. 

اگرچه داستانهاي كوتاهش مثل همینگوی اکثرا ديالوگ محور هستند و برخي از اونها رو ميشه كاملا به شكل يه نمايشنامه ديد و حتي ميشه  توضيحات راوي سوم شخص و حتي اول شخص رو مثل توضيحات صحنه يك نمايشنامه توي كروشه گذاشت.

شايد علتش اينه كه اصلا نگاه كارور يك نگاه نمايشيه به اين معني كه او به قول خودش از سوار كردن احساسات  و توجيهات  روي كلمه ها متنفره و بيشتر به ديالكتيك بها ميده. اونم  بين آدمهاي خيلي معمولي از نوع بسيار ظريف و زيرپوستي كه اگه غافل بشي از دستت در ميره و آخر داستان مي گي :"خوب كه چي؟ چي مي خواست بگه؟". داستانهاي كمي از كارور ديدم كه اين خصوصيت رو نداشته باشه.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 14:33 | 88/06/22

سکه ها و سله ها

بهم گفتند اگه سکه هام رو بکارم، فقط چند روز بعدش، از هرکدوم یه درخت در می آد پر از سکه و همش مال خود خودمه...

منم سکه هامو کاشتم و هر روز آبشون دادم ...

هنوز حرفی نزدم که راست باشه یا دروغ! فقط جلوی آینه که وایمیستم دماغم شروع می کنه به دراز شدن...

حالا با این دماغ چیکار کنم؟

دیگه سکه ای ندارم

 و همه ی زمین سله بسته!

 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 21:16 | 88/06/07

دعای روز سوم ماه رمضان :

 از ميان همه­ي خدايان، چه اونايي كه  سمبل باروري و سلامتي و بارندگي و ... بودن، چه اونايي كه پرومته رو با زنجير فرستادن قفقازهواخوري ، چه اونايي كه سيزيف رو بردن كوه نوردي بين دره و قله يه ذره وزن كم كنه  و ... چه خداهاي مدرن امروزي،  فقط تو يه شوت زن حرفه اي و تمام عیاری.

 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 10:31 | 88/06/02

زندان ژانوالژان ۱

ژانوالژان امشب داره فقط با یک استکان چای و یک قاشق شله زرد افطار می کنه.

شان‌ماتیو (هم سلولی جدیدش) - هی ژانوالژان! بیشتر بخور ضعف می کنی ها!

ژانوالژان - دارم با بر و بچه های اوین همدردی می کنم...

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 19:41 | 88/06/01

 

از اون همه قانون و فرمولهای فیزیک که اثبات کردیم و حفظ کردیم و امتحان دادیم و

 بعدش هم فراموششون کردیم ، این رو خوب یادمه که اراده جسم یا شخص هیچ تاثیری

توی سقوط  نداره.

فقط کافیه جسم یا شخص یه تهی رو حس کنه  و سرازیر بشه توش ...

اون وقت نیروی گرانشی و ارتفاع و شتاب و جرم و سرعت نور و ضریب شکست و ...

خودشون دست به کار می شن و توی هم ضرب و تقسیم می شن

و  کار تمومه.

 دارم فکر می کنم  این همه نظم کافی نیست تا آدم کافر بشه!؟ 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 12:24 | 88/05/30

اگر شبی از شبهای تابستان مسافری...

                 H-Panahi 
!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 12:47 | 88/05/14

 

فردا  بیست و هفت ساله می شم.

 ۲۷  تا شمع برام می چینم رو ی یک تل کاغذ پاره ی خط خطی و بعد فوتشون می کنم .

 گر می گیرن. جمله ها با نقطه و بی نقطه دود می کنند و آتش تا سقف زبانه می کشه ...

اونی که از آتش بیرون می آد  یه ققنوس تازه متولد شده نیست.

خود منم...

فقط یه کمی بوی دود گرفتم ... 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 22:3 | 88/04/16

RSS