تبليغاتX
آری کوچک ...

    

                      

در سال ۸۸ نویسندگان زیادی از دنیا رفتند.

عکس زیر هم عکس اون نویسنده ایه که هیچ کدوممون نشناختیمش حتی بعد از مرگش...  

no name

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 20:53 | 88/12/24

دیشب .

 هنوز زمستان .

آدمهایی چشم به آسمان ،

که با سر به زمین .

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 10:36 | 88/12/18

اون وقتها که بچه بودیم می گفتند: " وقتی دور زخمت می خاره یعنی اینکه داره خوب می شه"

نمی دونم حالا هم خاریدن نشانه بهبودی زخمه یا اینکه علامت چرک کردنش.

شاید همان وقتی که چسب زخمها را می چسبانیم ، زخمهایمان را از یاد می بریم

اینجوری آنها وقت کافی برای چرک کردن دارند،

تا اینکه خاریدن شروع می شود و ما هیچ نمی دانیم که هنوز بچه ایم یا اینکه بزرگ شده ایم؟!

و آیا  همانطور که بی کمک بقیه از خیابان رد می شویم ، می توانیم بی کمک آنها  سیر خودمان را

بخارانیم؟!

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 14:10 | 88/12/15

پناهنده ها

 

پناهنده ها به سرزمین های خود باز می گردند

و همسایه ها برایشان دلتنگ می شوند

همانهایی که هر روز عصر به پناهنده ها نان بربری تعارف می کردند

و پناهنده ها برایشان شعر می سرودند

و باد از سوراخهای روح همسایه ها که رد می شد هو هو می کرد

حالا همسایه ها شمع روشن می کنند

و زل می زنند به شعله ها

تا آتشی بر آتش دیگر...

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 12:21 | 88/12/03

بلندگو

گوشه سالن مسجد نشسته بودیم و من تمام مدت از لابه لای سرهایی که همه بلندتر از سر من

بودند، سرک می کشیدم تا زل بزنم به صورت مادرت ... به موهای نقره گونش...

و خدا خدا می کردم تا کسی پیدا شود و چند دقیقه ای بلندگو را از سخنران مجلس بگیرد و برایمان از آن

آوازهایی بخواند که تو می خواندی :

" آواز که می خوانم

تمام شهر به قلبم می چسبد

و سربازهای پادگانها  از ترس

توپها را در درونم شلیک می کنند..."

---------------------------------------

پانوشت : از مراسم چهلم درگذشت شهرام شیدایی - جمعه ۱۱ دی در  کرج  

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 22:49 | 88/10/11

بلندگو ها

از پشت بلندگوهایی که ۳۰ سال است قورت داده شده اند:

 ترفیع درجه  : " از  خس و خاشاک تا بزغاله و گوساله "

برای ۶ ماه پیشرفت خوبیه....

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 12:4 | 88/10/11

مطمئن نباش...

 ساموئل بکت وقتی مرد ، دسامبر بود. شاید برای این که بیام اینجا و یه چیزایی براش بنویسم، کلمه  دسامبر یادم مونده باشه. می خواستم داستان "ساموئل بکت" اثر شهرام شیدایی رو اینجا تایپ کنم. همون داستانی که بکت پیژامه به تن، هم سلولی راوی داستانه و  آخر داستان هم سوار قطار می شه.

ولی تایپش نکردم. نه برای اینکه شهرام هم حالا سوار قطار شده ... ، از اینکه توی ایستگاه وایمیستیم و برای سرگرمی خودمون، تاریخ حرکت بقیه رو  - اون هم به مقصد بی زمانی -  یادداشت کنیم و با تاریخهامون بازی کنیم ، خسته شدم. کم آوردم.

کم آوردم و باید  این نوشته رو هر چه زودتر تموم کنم. هیچ چیز هم نمی خوام از بکت بنویسم.

من از آدمی که واژه اصلی نمایشنامه هاش "شاید" باشه، می ترسم.

ما هنوز واسه ی گذاشتن کلمه ی "قطعا"، پشت جمله هامونه که پول می گیریم... نمره می گیریم ... مثلا اگه نتونیم بگیم که دقیقا کجای نمایشنامه هملت، هملت بر تردیدش غلبه می کنه یعنی اینکه هملت رو نفهمیدیم و کلا نفهمیم  و اگر بنویسم فلان جا ، و نظر استاد محترم هم همون جا باشه ما بی شک در آینده یه چیزی خواهیم شد.

 اصلا به من چه مربوطه که بکت توی دسامبر مرده!  هر بار اون داستان رو می خونم فعلای گذشته تبدیل به حال می شن و بکت به خاطر دستهاش برمی گرده و می گه که فکر نمی کرد که دلش برای خودش تنگ بشه!   و قبل از اینکه دوباره  سوار قطار بشه داد می زنه :

" تو روی زمینی.     مطمئن نباش..."

من توی ایستگاهم و ایستگاه روی زمینه!

 چرا انقدر مطمئنم؟!

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 12:30 | 88/09/27

ها...

می گویند بیایید در مورد صادق هدایت حرف بزنیم. من نمی دانم وقتی از صادق هدایت حرف می زنیم از چه حرف می زنیم! شاید فقط همانهایی را می گوییم که همه می دانند، همه می نویسند، همه می گویند ...

شاید بهتر است کمی خفه شویم . این روزها هوا جان می دهد برای خفه شدن...

بجایش بیایید ها کنیم تا حداقل کمی گرم شویم ... هان؟

ها می کنم... ها می کنی  ... ها می کند... ها می کنیم ... ها می کنید ... ها می کنند...

*

و بطالت کلمه ایست که با "ت" تمام نمی شود...

و با "گزارش کار روزانه"

و با "شب به خیر عزیزم"

و با " به جمع ما خوش آمدید!"

و با "قانون جاذبه!"

و با "لبخند بزنید لطفا، در یک عکس دو نفره!"

و با " پرواز دو مگس زنبور در یک شاهکار ادبی"

و با "ت"...

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 19:48 | 88/09/11

آقای شهرام شیدایی دیگه ادای مرده ها رو در نیار...

 شهرام شيدايي

... و می‌نویسم

من مرگ را به زنده‌گی آورده‌ام
و از آن بیرون بُرده‌ام
و عجیب است كه هر شب بیرون می‌ایم
و بر سنگِ قبرم شعری تازه می‌نویسم
و دوباره می‌خوابم
سنگِ روی سینه‌ام بي‌تابی می‌كند
حتماً، شعری نوشته‌ام

(شهرام شیدایی)

------------------------------------

پانوشت : یه عالمه حرف و بغض رو با خودم کشوندم تا قطعه ی ۲ ردیف ۱۰ شماره ۴ بهشت سکینه کرج ولی از اون حجم گلایل های نارنجی روی خاک ، سکوتی پیش اومد که حرفهام رو گم کردم.

  انگار این روزها زمین برای چرخیدنش، از ما هیچ حرفی نمی کشه...

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 23:16 | 88/09/06

بیمارستان

حالا وقتشه 

شمشیرهاتون رو غلاف کنید

جامهای زهر رو بشکنید

بمبها رو خنثی کنید

سریعتر !!

روی آهنگ مورد نظر کلیک کنید

حالا از درد به خودتون بپیچید

فقط کمی آهسته

 رعایت سکوت در این بیمارستان الزامیست!! 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 21:35 | 88/08/28

اثبات وجود رو بی خیال - 1

 داشتم روی دشت هستی دولا دولا راه می رفتم و ناله ی "بابا ما هم هستیم" سر می دادم

که یکهو چشمم افتاد به این دیوار :

man nistam

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 10:17 | 88/08/19

پخش و پلایی ها

گفت كه يه شب پاش خورده به تختم و من فكر كردم كه توهم بوده. گفت كه يه شب يه چيزي رو از قصد توي آشپزخونه انداخته زمين و هر كي بيدار شده خيال كرده خواب دیده.

سراپا اشتياق بودم واسه­ي اومدنش كه توي خواب خوابم برد. خیال می کردم دارم  با ترسهام يكي مي شم و از فكر اين يكي شدن پوستم هي كش مي اومد و يكي محكم از توي دلم فوت مي كرد.

بعدش با استخونهاي ننه صغري از توي قبر در اومدم. استخوانهاي دستش كنار هم جمع مي شدن و روي سرم دست مي كشيدن و من از پوست زبر دستش كه گمون مي كردم قبل از استخوانهاش بايد پوسيده باشه ،كيف مي كردم.  توي دلم يه چيزي گفتم و همون موقع يكي از توي دلم گفت پاشو خودتو جمع كن پخش و پلاي پاپتي از همه جا بي خبر !

بعد گفتم : ننه صغري اين اشكهاي شور از كجا مي آد؟ جوابمو نداد چون كه صورت و دهن نداشت، فقط مچ و پنج تا انگشت بود و من دكمه­ي سردست صدفيش رو توي ذهنم ساخته بودم.

بعد يكهو يه مردي از كنارمون رد شد با يه ساك دستي كوچك و يه نقشه راه آهن توي دستاش. ازم پرسيد : "شما شربت معده­ي منو نديدين؟"

شخصيت داستان جديدم بود كه به خاطر پايان باز داستان و نفرتش از اينكه كسي باهاش همذات پنداري كنه ، حسابي آواره شده بود. انگار مي دونست كه اينا تقصير ناشيگريهاي نويسنده ی تازه كار پخش و پلاي پاپتي نيست ، كه همش به خاطر جوهر اين خودكاراي جديده كه عين آدرنالين توی رگهاي  شخصيتهاي داستانها جاریه.

 سرشو کرده بود توی نقشه و ازمون دور می شد که توي خواب خوابيده بودم و يكي محكم از توي دلم فوت مي كرد...  

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 11:27 | 88/08/12

من کلمه ایست که در اتاق مجاور خوابیده...

shahram

داستانها و شعرهاش  پرتم مي كنه يه جاي دور،  يه جايي كه اون قدر آشنا ست كه  دلم مي خواد پا بگذارم  به فرار.

مي دونستم كه مريضه ، عين يه ساعت  ، و داره به دقت درد مي كشه . ولي هيچ وقت براش درست و حسابي دعا نكرده بودم. شايد خيال مي كردم اگه درد بكشه خيلي بزگتر از اوني مي شه كه هست.

 از اينا گذشته،  نمي دونستم وقتي دعا كنم و دعام پرت بشه توي كهكشان،  سر از كجا در مي آره.

  هنوزم نمي دونم.

فقط میرم و توي گوگل تایپ کنم :  ش ه ر ا م  ش ي د ا ي ي  ولي چيزي تغيير نمي كنه.  فقط يك خبره كه توي سايتهاي مختلف كپي مي شه. 

و جمله اي  از زبان خودش : " من مبارزه خواهم کرد و همه بدانند که بدون شک این بیماری را شکست می‌دهم و این من هستم که می‌توانم او را از بین ببرم نه او"

 تنها جمله اي كه دوست ندارم تغيير كنه و آپديت بشه! 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 15:21 | 88/06/30

 گلهای میخک

تا حالا اينجا كتاب معرفي نكردم. نمی دونم چرا زياد  ازاين كار خوشم نمي آد ولي خوب اين يكي فرق مي كنه چون خوندن نمايشنامه از كارور براي من تجربه تازه و جالبي بود. به خصوص يه كار اكسپرسيونيستي از كاروري كه هميشه با داستانهاي كوتاه و رئال مي شناختيمش. 

اگرچه داستانهاي كوتاهش مثل همینگوی اکثرا ديالوگ محور هستند و برخي از اونها رو ميشه كاملا به شكل يه نمايشنامه ديد و حتي ميشه  توضيحات راوي سوم شخص و حتي اول شخص رو مثل توضيحات صحنه يك نمايشنامه توي كروشه گذاشت.

شايد علتش اينه كه اصلا نگاه كارور يك نگاه نمايشيه به اين معني كه او به قول خودش از سوار كردن احساسات  و توجيهات  روي كلمه ها متنفره و بيشتر به ديالكتيك بها ميده. اونم  بين آدمهاي خيلي معمولي از نوع بسيار ظريف و زيرپوستي كه اگه غافل بشي از دستت در ميره و آخر داستان مي گي :"خوب كه چي؟ چي مي خواست بگه؟". داستانهاي كمي از كارور ديدم كه اين خصوصيت رو نداشته باشه.


ادامه مطلب را اينجا بخوانيد
!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 14:33 | 88/06/22

سکه ها و سله ها

بهم گفتند اگه سکه هام رو بکارم، فقط چند روز بعدش، از هرکدوم یه درخت در می آد پر از سکه و همش مال خود خودمه...

منم سکه هامو کاشتم و هر روز آبشون دادم ...

هنوز حرفی نزدم که راست باشه یا دروغ! فقط جلوی آینه که وایمیستم دماغم شروع می کنه به دراز شدن...

حالا با این دماغ چیکار کنم؟

دیگه سکه ای ندارم

 و همه ی زمین سله بسته!

 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 21:16 | 88/06/07

دعای روز سوم ماه رمضان :

 از ميان همه­ي خدايان، چه اونايي كه  سمبل باروري و سلامتي و بارندگي و ... بودن، چه اونايي كه پرومته رو با زنجير فرستادن قفقازهواخوري ، چه اونايي كه سيزيف رو بردن كوه نوردي بين دره و قله يه ذره وزن كم كنه  و ... چه خداهاي مدرن امروزي،  فقط تو يه شوت زن حرفه اي و تمام عیاری.

 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 10:31 | 88/06/02

زندان ژانوالژان ۱

ژانوالژان امشب داره فقط با یک استکان چای و یک قاشق شله زرد افطار می کنه.

شان‌ماتیو (هم سلولی جدیدش) - هی ژانوالژان! بیشتر بخور ضعف می کنی ها!

ژانوالژان - دارم با بر و بچه های اوین همدردی می کنم...

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 19:41 | 88/06/01

 

از اون همه قانون و فرمولهای فیزیک که اثبات کردیم و حفظ کردیم و امتحان دادیم و

 بعدش هم فراموششون کردیم ، این رو خوب یادمه که اراده جسم یا شخص هیچ تاثیری

توی سقوط  نداره.

فقط کافیه جسم یا شخص یه تهی رو حس کنه  و سرازیر بشه توش ...

اون وقت نیروی گرانشی و ارتفاع و شتاب و جرم و سرعت نور و ضریب شکست و ...

خودشون دست به کار می شن و توی هم ضرب و تقسیم می شن

و  کار تمومه.

 دارم فکر می کنم  این همه نظم کافی نیست تا آدم کافر بشه!؟ 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 12:24 | 88/05/30

اگر شبی از شبهای تابستان مسافری...

                 حسين پناهي 
!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 12:47 | 88/05/14

 

فردا  بیست و هفت ساله می شم.

 ۲۷  تا شمع برام می چینم رو ی یک تل کاغذ پاره ی خط خطی و بعد فوتشون می کنم .

 گر می گیرن. جمله ها با نقطه و بی نقطه دود می کنند و آتش تا سقف زبانه می کشه ...

اونی که از آتش بیرون می آد  یه ققنوس تازه متولد شده نیست.

خود منم...

فقط یه کمی بوی دود گرفتم ... 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 22:3 | 88/04/16

کابوس

 

در كوتاهترين شبِ سال، با باد بزني خيالي  به استقبال تابستان مي روم

تابستان نمي آيد...

ديگر هيچ وقت  قصه هاي شب راديو را گوش نمي دهم

تابستان نمي آيد...

پتو را تا گردنم بالا مي كشم

تابستان نمي آيد...

خرمالو ها هنوز كالند

و

 در كابوسهايم مردي نخراشيده  فرياد مي زند:

"هندوانه ... هندوانه شب يلدا... "  

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 15:29 | 88/04/01

 

روزی که منو توی قالبم می ریختی،

هوا زیادی سرد بود.

میدونم...

و من زیادی سخت شدم.

میلیونها ساله که جلوی خورشید دراز کشیدم

میدونم...

بی فایدست...

 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 12:2 | 88/03/12

 

مدادش اونقدر کوچیک شده که انگشتاش دورش جا نمی گیرن... نوکش هم حسابی کلفت شده .

داره به غلطای دیکتش می خنده!

در حالیکه از هر کدوم ده بار می نویسه، زل زده به مهر صد آفرین دفتر بغل دستیش!

اون هیچ وقت به زن یا مرد بودن روحش فکر نمی کنه!

حتی وقتی روحش داره قندیل می بنده دلش بستنی قیفی می خواد.

پاک کنش رو سوراخ کردن و از گردنش آویزون کردن.

خیال می کنند اگه پاک کن ها هیچ وقت گم نشن، غلطای دیکته ها هم هی کم و کمتر می شن.

- راستی دلت بستنی قیفی نمی خواد؟؟

 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 11:50 | 88/03/12

لاف

 

خداییش بدجوری پررویی! هیچ رقمه از رو نمیری!

تا کی کولت کنم و با خودم این ور و اون ور بکشونمت؟!

خودتو هل میدی توم..نفس عمیق می کشم تا جلوی اومدنت رو بگیرم...جاتو تنگ کنم...

ولی تو خودتو به جای من جا می زنی.

لاف می زنی... لاف میزنی که منی...

می دوم تا جات بزارم... جلوتر از من وایستادی...

خداییش بدجوری پررویی!!!

              

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 11:22 | 88/03/01

یعنی فردا " گودو " می آد ؟!؟!

     در انتظار گودو

                            

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 21:48 | 88/02/20

سُک سُک

پشت دیوار قایم می شی... می پیچی توی یه کوچه فرعی... سرتو می کنی زیر پتو.

خیال می کنی دیگه گمت کرده. یواشکی  سرک می کشی.

همون جا وایستاده.

بهت پوزخند می زنه. به جای تو می گه : "سُک سُک" بهش می گی:" جر زنی !!  از کجا می فهمی

من کجام." می گی: "حتما از لای انگشتات نگاه می کنی!؟"می گه: "دوباره تا صد می شمارم."

چشم می زاره.

می ری تا قایم شی.      یک...دو...سه...چهار...پنج...

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 10:46 | 88/02/08

امشب

 

چرا هر چی واقعیه نوک تیزه؟؟

عین پونز ...

عین چاقوی میوه خوری...

عین تیغ حموم ...

عین امشب...

 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 19:53 | 88/01/29

 یه روز که حواست پرت شد

دستامو بیرون می کشم

 تا حسابی گم بشم.

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 15:19 | 88/01/23

سقوط

هر شب از روی پل رد می شی.

بی اعتنا به فریادهای زنی در رودخانه : "کمک...دارم خفه می شم...کمک..." 

 می گذری.

و هر شب کمی جلوتر صدای قاه قاه خنده ای را می شنوی.

برمی گردی و نگاه می کنی. کسی را نمی بینی. صدای فریادهای زن را نمی شنوی. 

به راهت ادامه می دی اما صدای قاه قاه ...

در خانه صدای قاه قاه خنده ...

در خیابان صدای قاه قاه خنده...

در خواب صدای قاه قاه خنده...

در آینه صدای قاه قاه خنده...

 تا کی می خوای لفتش بدی؟  یالا!  اعتراف کن !!

 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 15:13 | 88/01/23

چهره کبود

 

کدومش؟

شعله ای بر سرمای درون  یا خنکای مرهمی بر شعله زخمی ؟!

کدومش چهره ی آبیه ؟!

کدومش چهره ی سرخه ؟!

اصلا کبود چطوره ؟ : " آی عشق آی عشق چهره ی کبودت پیدا نیست..."

انگار یکی کوبیده توی صورتش ...

انگار حواسش نبوده یکهو خورده توی دیوار ...

شایدم از ترس رسوایی قایمش کنه ... 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 9:53 | 88/01/08

...من کدامم ؟!

 

« من فکر می کنم ، پس هستم.» 

کیه که این جمله دکارت رو نشنیده باشه . خیلی ها الکی به به و چه چه میکنن .... خیلی ها میرن تو فکر ... خیلی هام می آن و ساختار این جمله رو با اون چیزی که باهاش احساس بودن می کنن ، عوض می کنن.

آندره ژید میگه : « من احساس می کنم ، پس هستم .»

 آلبر کامو می گه : « من عصیان می کنم پس هستم.»

حسین پناهی توی یکی از شعراش میگه : « من می ترسم ، پس هستم.»

سنت اگوستین انگار قبل از دکارت بوده که گفته : « فریبم داده اند، پس هستم. »

بکت توی هوروسکوپ میگه : « من اشتباه می کنم ، پس هستم.»

البته توی نمایشنامه آخر بازی هم یه تعبیر غیر مستقیم قشنگ داره :

 کلاو- گریه میکنه.

 هام- پس زندست.

میشه گفت می خواسته بگه : « من گریه می کنم ، پس هستم. »

علی شریعتی  می گه : « از هنگامی که دریافتم ، به جای اینکه بگویم  " من اینم " می توانم گفت "من این است" از یافتن خود یکسر نامید شده ام. پس متکلم در این میان کیست ؟  من اکنون نسبت به آنکه گفت :"هر که خود را شناخت، خدا را شناخت" بدبین شده ام که نکند میخواسته بگوید ، "خداشناس کسی است که به یک توهم دلبسته است" .

من می توانم زندگی کنم در حالیکه هیچگاه ندانم "کدامم"؟ »

 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 11:34 | 87/11/30

حلقه افتاد پس از طرح سوال....

وقتی رفت روی اون پرده های بزرگ، شش هفت سالت بود.  وقتی همه ازش حرف می زدن ،  وقتی تبلیغش از تلویزیون پخش می شد، شايد  تو  این فکر بودی که کی مشقات تموم میشه تا بتونی بري و كارتون تماشا كني .  حالا  نوزده سال گذشته  و تو جلوی یه پرده بزرگ نشستی . نزدیک به دو ساعت ازش چشم بر نداشتی ...این همون "حمید هامون" نوزده ساله پیشه  . با همون رنج ها . همون دغدغه ها ... اون موقع بزرگترین ترست این بود که اگه هاج مادرشو پیدا نکنه توی اون جنگل وحشتناک، با اون همه حشره عجیب و غریب ، چی به سرش می آد...حالا از وقتی جلوی این پرده نشستی ، مو به تنت سیخ شده که اگه هامون میون این همه سوال و تردید گم بشه ، چی به سرش می آد.... کارشناس جلسه میگه که همه باید توی نقد فیلم شرکت کنند. چشماتو پائین میندازی که یه موقع نظر تو رو نخواد، چی می تونی بگی؟؟ چی قطعیه مگه ؟؟   سوال مي كنن : "  دریا هامونو شست ؟ یا اینکه  دریا هامونو پس آورد؟"  نیازی به  حرف زدن در مورد این سوالها حس نمی کنی، یا  شنیدن از شخصيت ماندگار هامون ، حتی نیازی به اینکه بگی "خدابیامرزه خسرو شکیبایی رو"  ... جلسه تموم میشه ، انگار  داري برمي گردي خونه . دوست داری فقط به این فکر کنی که از سال شصت و هشت و اون پرده های بزرگ بی خبری  تا حالا چی بر سرت اومده....

 

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 19:27 | 87/11/24

کور رنگی یا اکسپرسیونیسم؟؟؟

برف که سفیده پس چرا میگفتن "زمستون سیاه"؟

به این میگن : اکسپرسیونیسم ادبی ؟

یا شاید به قول دکتر حقیقت : "کور رنگی"؟

بدجوری شیفته این اکسپرسیونیسم شدم با اینکه می دونستم نوشتنش چقدر سخته !

آخه من توی گذاشتن این همه دندونه حسابی کم می آرم.

بعضی کلمه ها این جورین.

بعضی کلمه ها هم آدم بلد نیست بنویسشون, اما همیشه هم یادش می ره بپرسه درستش چیه.

مثل استعفا که هنوز شک دارم با عین درسته یا با حمزه وسط. حتی بعد از اینکه دو بار امضاش کردم.

تازگی ها فهمیدم که همه چیزهایی که سگها می بینن – چه ثابت و چه متحرک- سیاه وسفیده.

واسه همینه که یه شاعر گفته:

" امیدوار باش عزیزم

چرا که سگهای علاقمند به رنگ بنفش

استثنائی ترین موجود از سلسه سگ سانانند...."

 با این که نوشتن کلمه اکسپرسیونیسم خیلی سخته ولی مثل اینکه منم عین این سگه باید امیدوار باشم.

!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 14:51 | 87/10/29

كجا ممكن است پيدايش كنم

 

"يك شاعر در بيست ويك سالگي مي ميرد . يك انقلابي يا يك ستاره راك در بيست و چهار سالگي .اما بعد از آن فكر ميكني همه چيز رو به راه است. فكر ميكني توانسته اي از منحني مرگ انسان بگذري واز تونل بيرون بيايي. حالا در يك بزرگراه شش بانده مستقيم به سوي مقصد خود در سفر هستي چه بخواهي باشي و چه نخواهي. موهايت را كوتاه ميكني. هر روز صبح اصلاح ميكني. ديگر يك شاعر نيستي يا يك انقلابي يا يك ستاره راك......در عوض از شركت دوستت بيمه عمر مي خري. در بار هتل ها مي نوشي و صورتحسابهاي دندانپزشك را براي خدمات درماني نگه ميداري. اين كارها در بيست و هشت سالگي طبيعي است. اما دقيقا آن وقت بود كه كشتار غيرمنتظره در زندگي ما شروع شد"

----------------------
اين چيزا رو با رنگ سفيد روي جلد سياه كتابي چاپ كرده بودندكه اسمش بود : "كجا ممكن است پيدايش كنم" و همين كافي بود تا بخونمش .
   
                    murakami                                     

نويسندش هاروکی موراکامیه -همون نويسنده كافكا در ساحل- كسي كه آب روشنفكراي ژاپني باهاش توي يه جوي نميره . كسي كه همسر كارور بهش ميگه گوشه گيرترين انسان دنيا .

اتفاقا ميگن سبك موراكامي هم مثل ريموند كاروره . يعني رئاليسم كثيف اونم از نوع شرقيش.اگه داستاناي كارور رو خونده باشين و با آدماي تك افتاده و مستاصل اون آشنا باشين اون وقت اين حرف مصطفي مستور كه ميگه :" آدماي كارور انگار صداهايي هستن كه كسي قادر به شنيدنشون نيست . " 
حسابي به دلتون ميشينه.
اما من فكر ميكنم آدماي موراكامي یه ذره با آدمای کارور فرق دارن. اونا اگر چه تنها يا فرورفته در روزمرگين 
اما دنبال يه چيزين . آره دنبال یه چیزین
...
                                                                               
 
!! نوشته شده توسط الهه حیدری | 19:41 | 87/10/27

RSS